می چکد آب حیات از سبزه زار خط تو
می شود جان تازه از سیر بهار خط تو
۱قطعه یاقوت افتاده است مردم را ز چشم
همچو تقویم کهن در روزگار خط تو
۲آنچه گرد ماه تابان می نماید هاله نیست
مه حصاری گشته از شرم غبار خط تو
۳چشم حسرت می شود هر حلقه زان زلف سیاه
گر به این عنوان شد دلها شکار خط تو
۴سنبل فردوس ریزد خار در پیراهنش
دیده هر کس که شد آیینه دار خط تو
۵در لباس کفر آوردن به ایمان خلق را
ختم شد بر مصحف خط غبار خط تو
۶خواندن فرمان شاهان را نثاری لازم است
چون نسازم خرده جان را نثار خط تو؟
۷عاقبت با دیده ام کار جواهر سرمه کرد
گرچه چشمم شد سفید از انتظار خط تو
۸یاد کن ما را به پیغامی که ده روز دگر
می شود خاک فراموشان غبار خط تو
۹چون خط استاد کز ماندن شود حسنش زیاد
بیش شد از کهنه گشتن اعتبار خط تو
۱۰حلقه ها در گوش خورشید درخشان می کشد
گر بلندی این چنین گیرد غبار خط تو
۱۱می کنم بر نامرادی با کمال شوق صبر
تا شود خاک مراد من غبار خط تو
۱۲قسمت آن زلف صائب با رسایی ها نشد
امتدادی را که دارد گیرودار خط تو
۱۳