روزی که پسته دید لب همچو قند او
شد خنده زهر در دهن نیم خند او
۱لیلی وشی که شورش سوادی من ازوست
یک حلقه است چشم غزال از کمند او
۲جان می دهد به نرگس بیمار خلق را
عیسی دمی که من شده ام دردمند او
۳از لطف همچو اشک شود آب پیکرش
از پرده های چشم بود گر پرند او
۴آید به رنگ سبزه خوابیده در نظر
عمر خضر به سایه سروبلند او
۵یوسف ز بند عشق عزیز زمانه شد
دل بد مکن که بنده نوازست بند او
۶از چشم تر به آب رسانند عاشقان
بر هر زمین که پای گذارد سمند او
۷خون همچو نافه در جگرش مشک می شود
پیچد به هر غزال که مشکین کمند او
۸آن آتشین عذار به گلزار چون رود
گلها کنند خرده خود را سپند او
۹هر چند صید لاغر من نیست کشتنی
نومید نیستم ز نگاه کشند او
۱۰صائب شده است خانه زنبور سینه ام
از دستبازی مژه های بلند او
۱۱