شد خط مشکبار عیان از عذار او
جوهرنما شد آینه بی غبار او
۱فرصت کم است دولت پا در رکاب را
غافل مشو ز دور خط مشکبار او
۲از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتاب
خطی که گشته است به گرد عذار او
۳در چارفصل سبزه خط تو تازه است
موقوف وقت نیست چو عنبر بهار او
۴آه از غرور حسن که در روزگار خط
در خواب ناز می گذرد روزگار او
۵برگ خزان رسیده شمارد سهیل را
حیرانی عقیق لب آبدار او
۶دامن ز صحبت گل بی خار می کشد
در هر دلی که ریشه کند خارخار او
۷چون زلف دست در کمر عیش حلقه کرد
هر کس که روز کرد شبی در کنار او
۸خالی نمی شود ز می لعلی ساغرش
چون لاله هر دلی که بود داغدار او
۹آن سوخته است عشق که سازد یکی هزار
هر خرده شرر که کند جان نثار او
۱۰صائب همین نه داغ رخ لاله رنگ اوست
بی داغ نگذرد کسی از لاله زار او
۱۱