تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته
پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته
۱پنجه زورآوران فکر را اندیشه ات
بر زمین عجز چون برگ خزان انداخته
۲گوهر شهوار را در عهد شکرخند تو
از دهن بیرون صدف چون استخوان انداخته
۳خط ریحانت که نی در ناخن یاقوت کرد
منشیان را چون قلم شق در بنان انداخته
۴چون کف خونین به خاک راه خون لعل را
از دهن در دور یاقوت تو کان انداخته
۵صبح خیزان قیامت را نگاه گرم تو
در غلط از فتنه آخر زمان انداخته
۶اشتیاق حلقه گوش تو در صلب صدف
در گهرها پیچ و تاب ریسمان انداخته
۷کودک این بوم و بر را حاجت تعلیم نیست
تا الف گفته است، ناوک بر نشان انداخته
۸از دل صحرایی خود چشم تا پوشیده ام
خویشتن را در فضای لامکان انداخته
۹من کیم صائب که خلاق سخن در این مقام
کلک معنی آفرین را از بنان انداخته
۱۰