صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده
عیشهای شب پریشان گشته را آواز ده
۱هیچ ساز از دلنوازی نیست سیر آهنگتر
چنگ را بگذار، قانون محبت ساز ده
۲جام را لبریزتر از دیده عشاق کن
از صف دریاکشان آنگه مرا آواز ده
۳مرغ دل را بیش ازین مپسند در بند قفس
شاهباز لامکان را شهپر پرواز ده
۴تیره منشین در حریم میکشان چون زاهدان
پیش یوسف طلعتان آیینه را پرداز ده
۵موجه دریای رحمت کار خود را می کند
اختیار دل به آن زلف کمندانداز ده
۶سرمپیچ از بی دلی زنهار از زخم زبان
بوسه ها چون شمع روشن بر دهان گاز ده
۷کوری بی منت از چشم به منت خوشترست
گر توانی بوی پیراهن به یوسف باز ده
۸قابل احسان نمی باشند کافرنعمتان
از قفس نالندگان را رخصت پرواز ده
۹خنده های بی غمی در کوهساران مفت نیست
همچو کبکان تن به زخم چنگل شهباز ده
۱۰شبنم از روشندلی آیینه خورشید شد
ای کم از شبنم تو هم آیینه را پرداز ده
۱۱ناله حاضر جواب کوهکن استاده است
دل ز سنگ خاره کن در بیستون آواز ده
۱۲چون نمودی سیر و دور خویش را صائب تمام
روشنی چون مه به خورشید درخشان باز ده
۱۳