یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده
۱هر سر موی حواس من به راهی می رود
این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
۲در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز
خانه تن را چراغی از دل بیدار ده
۳مدتی شد تا ز سرمشق جنون افتاده ام
سرخطی از نو به این مجنون بی پرگار ده
۴نشئهء پا در رکابِ مِی ندارد اعتبار
مستی دنباله داری همچو چشم یار ده
۵در لباس تن پرستی پایکوبی مشکل است
دامن جان را رهایی زین ته دیوار ده
۶قسمت خاصان بود هر چند درد و داغ عشق
عام کن این لطف را، بخشی به این افگار ده
۷برنمی آید به حفظ جام، دست رعشه دار
قوت بازوی توفیقی مرا در کار ده
۸پیچ و تاب بی قراری رشته صد گوهرست
گنج را از من بگیر و پیچ و تاب مار ده
۹چار دیوار عناصر نیست میدان سماع
رخصت جولان مرا در عالم انوار ده
۱۰چند مالم سینه بر ریگ روان از تشنگی؟
شربت آبی به من زان تیغ بی زنهار ده
۱۱مدتی گفتار بی کردار کردی مرحمت
روزگاری هم به من کردار بی گفتار ده
۱۲چند چون مرکز گره باشد کسی در یک مقام؟
پایی از آهن به این سرگشته چون پرگار ده
۱۳شیوه ارباب همت نیست جود ناتمام
رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده
۱۴کار را بی کارفرما پیش بردن مشکل است
کارفرمایی به من از غیرت همکار ده
۱۵سینه ای چون چنگ لبریز فغانم داده ای
صددهن در ناله کردن همچو موسیقار ده
۱۶بیش ازین مپسند صائب را به زندان خرد
از بیابان ملک و تخت از دامن کهسار ده
۱۷