این چه خورشیدست یارب از افق تابان شده؟
کز تماشایش فلک یک دیده حیران شده
۱می شود خورشید تابان را گلاب پیرهن
هر که را دل آب چون شبنم درین بستان شده
۲می دود گوی سعادت در رکاب دولتش
قامت هر کس ز بار درد چون چوگان شده
۳شکوه از پست و بلند دهر کافرنعمتی است
سیل در کهسار از سختی سبک جولان شده
۴می برد دل بس که شیرین کاری فرهاد من
خانه آیینه بر شیرین لبان زندان شده
۵گرد خواری پیش خیز کاروان عزت است
حسن یوسف خوش قماش از سیلی اخوان شده
۶روزن خورشید را کرده است دود دل سیاه
بس که دل بر آتش رخسار او بریان شده
۷از شکوه خود سبک کرده است کوه قاف را
هر که چون عنقا ز چشم مردمان پنهان شده
۸چرب نرمی را نباشد چوبکاری در قفا
از خلال آسوده است آن کس که بی دندان شده
۹می تواند شهپر اقبال چون شاهین گشود
پیش هر کس چون ترازو سنگ و زر یکسان شده
۱۰در دل صافم غبار کینه نتوان یافتن
مهره گل در محیطم گوهر غلطان شده
۱۱ماه عیدم در غبار از چشم پنهان گشته است
تا به ساحل کشتیم زین بحر بی پایان شده
۱۲گشتم از اشک ندامت مخزن گنج گهر
خانه من چون صدف معمور ازین باران شده
۱۳هر که را آیینه گشت از خودنمایی سد راه
چون سکندر ناامید از چشمه حیوان شده
۱۴از کمان آسمان صائب گشاد دل مجو
خنده سوفار اینجا غنچه چون پیکان شده
۱۵