ز خون شکفته شود چون شراب شیشه ما
شکسته دل نشود ز انقلاب شیشه ما
۱اگر شکنجه کنندش به آب تلخ، کند
ز کیمیای قناعت گلاب شیشه ما
۲ز خشکسال نمی گردد آب گوهر کم
شود چو آبله پر از سراب شیشه ما
۳شراب بی جگران را دلیر می سازد
چرا ز سنگ کند اجتناب شیشه ما؟
۴ز سنگ اگر به دل نازکش رسد آسیب
به روی خویش نیارد چو آب شیشه ما
۵لب شکایت ما را که می تواند بست؟
شکسته است ز زور شراب شیشه ما
۶توان به باطن ما راه بردن از ظاهر
به روی باده نگردد حجاب شیشه ما
۷به میکشان کمرو تاج لعل می بخشد
به هر پیاله ز موج و حباب شیشه ما
۸سپاه عقل گرانسنگ را به هم شکند
نهد ز جام چو پا در رکاب شیشه ما
۹شکستن دل ما را به سنگ حاجت نیست
که از نفس شکند چون حباب شیشه ما
۱۰ز سرکشی به سلیمان فرو نیارد سر
پر از پری چو شود از شراب شیشه ما
۱۱کند ز خنده دل آفتاب خون، تا شد
ز باده شفقی کامیاب شیشه ما
۱۲بنای میکده ها را رسانده است به آب
ز بوی باده نگردد خراب شیشه ما
۱۳مدار دست ز ریزش که شد ز راه کرم
به کوی میکده مالک رقاب شیشه ما
۱۴شود چو سرو، علم در چمن به سرسبزی
به تخم سوخته بخشد گر آب شیشه ما
۱۵ز سنگ حادثه هر چند توتیا گردید
نشد که چشم بمالد ز خواب شیشه ما
۱۶به خم نمی کند از احتیاج، گردن کج
مگر ز خویش برآرد ز شراب شیشه ما
۱۷به ظرف کم چه تمتع توان ز دریا یافت؟
مگر شکسته شود چون حباب شیشه ما
۱۸همان زمان به لب تشنه ای پیاله رساند
گرفت هر چه ز خم چون سحاب شیشه ما
۱۹ز وصل سیمبران پیرهن حجاب بود
مگر ز گرمی می، گردد آب شیشه ما
۲۰ز فیض خوش نفسی، خون گرم صهبا را
به ناف جام کند مشک ناب شیشه ما
۲۱حدیث حوصله بر طاق نه که دریا را
به نیم جرعه نماید خراب شیشه ما
۲۲اگر چه در سر می کرد عمر خود صائب
نشد ز نشأه می کامیاب شیشه ما
۲۳