چراغ راه ندارد به بزم روشن ما
ز ماهتاب گل افتد به چشم روزن ما
۱به شوربختی ما نیست چشمه زمزم
چو کعبه بخت سیه، جامه ای است بر تن ما
۲چگونه عذر توانیم خواست از صیاد؟
قفس شده است چو ماتم سرا ز شیون ما
۳نشسته بر تن ما لاغری چو نقش حصیر
شکستگی نرود از قلمرو تن ما
۴نمی رویم چو ماهی به چشمه سار زره
چو تیغ، جوهر ذاتی بس است جوشن ما
۵ز خاکدان تعلق گرفته ایم هوا
غبار دست ندارد به طرف دامن ما
۶ز بس که برق حوادث گذشته است بر او
به چشم مور کند کار سرمه خرمن ما
۷تپانچه کاری باد خزان اگر این است
تذرو رنگ چو عنقا شود به گلشن ما
۸ز فیض این غزل تازه رو، دگر صائب
به آفتاب زند خنده طبع روشن ما
۹