بی توام در دل شراب ناب می گردد گره
در زمین تشنه من آب می گردد گره
۱قطره آبی که دریا را فرامش می کند
در صدف چون گوهر سیراب می گردد گره
۲کار هر آلوده دامان نیست بر دریا زدن
سیل ازان هر گام چون گرداب می گردد گره
۳این ره خوابیده کز غفلت مرا پیش آمده است
چون گرانخوابان در او سیلاب می گردد گره
۴چون صدف از منت خشک سحاب نوبهار
در گلوی تشنه من آب می گردد گره
۵از هجوم اشک در چشم نگردد مردمک
آسیای من ز زور آب می گردد گره
۶در گشاد طره شبهای بی پایان من
پنجه خورشید عالمتاب می گردد گره
۷حسن بی پروای او آتش عنان افتاده است
ورنه در ویرانه ام سیلاب می گردد گره
۸تنگی آغوش مانع نیست از جولان ترا
در کنار هاله کی مهتاب می گردد گره؟
۹حیرت من بس که سرشارست، بر آیینه ام
با همه بی طاقتی سیماب می گردد گره
۱۰کرد ترک عشق مشکل کار آسان مرا
از رهایی رشته پرتاب می گردد گره
۱۱بس که می پیچم به خود صائب ز بیم خوی او
همچو پیکان در دلم خوناب می گردد گره
۱۲