بی تأمل بر بساط پاکبازان پا منه
تا نشویی دست از جان پای در دریا منه
۱قسمت صیاد از صید حرم دل خوردن است
امن می خواهی، ز حد خویش بیرون پا منه
۲چون نداری ترجمانی همچو عیسی در کنار
مهر خاموشی چو مریم بر لب گویا منه
۳گوشه گیری در میان خلق تنها بودن است
بر دل خود بار کوه قاف چون عنقا منه
۴بر سبکروحان گران گردیدن از انصاف نیست
برنداری باری از دل، بار بر دلها منه
۵چاه خس پوشی است در هر گام این وحشت سرا
بی عصا زنهار در صحرای امکان پا منه
۶گوشه گیر از خلق چون آیینه ات بی زنگ شد
خرمن خود را چو کردی پاک در صحرا منه
۷آه سرد ناامیدی می کند کار خزان
چوب منع ای باغبان در پیش راه ما منه
۸می شود بر زود سیریها گواه پا بجا
وقت رفتن میهمان را کفش پیش پا منه
۹بالش خار است سر از خواب چون سنگین شود
زیر سر چون تن پرستان بالش خارا منه
۱۰شهپر پروانه نتواند نقاب شمع شد
پرده بر رخسار خود ای آتشین سیما منه
۱۱نسخه داغی به دست آر از دل پرشور ما
دل به داغ بی نمک چون لاله حمرا منه
۱۲از تواضع های رسمی می کنندت سنگسار
تا میسر می شود از خانه بیرون پا منه
۱۳دیده را از خون دل مگذار صائب بی نصیب
آنچه می باید به ساغر ریخت در مینا منه
۱۴