به حوالی دو چشمش حشم بلا نشسته
چو قبیله گرد لیلی همه جابجا نشسته
۱خط و خال بر عذارش همه جابجا نشسته
نرود ز دیده نقشی که به مدعا نشسته
۲ننشسته ناز چندان به حوالی دو چشمش
که به حلقه های زلفش دل مبتلا نشسته
۳سرو کار من فتاده به غزال شوخ چشمی
که درون دیده من ز نظر جدا نشسته
۴به دو دست پرنگارش بنگر ز کشتن من
که پس از هلاک نقشم چه به مدعا نشسته
۵نه مروت است ما را ز جنون کناره کردن
که به هر گذار طفلی به امید ما نشسته
۶که گذشته زین گلستان شب دوش مست و خندان؟
که به روی گل ز شبنم عرق حیا نشسته
۷چه عجب اگر خدنگش به سرم فکند سایه؟
که به خواب دیده بودم به سرم هما نشسته
۸تو که عکس خود ندیدی ز حجاب و شرم هرگز
به رخت عرق چه دانی که چه خوشنما نشسته
۹به زکات حسن بگذر سوی گلستان که گلها
همه با کف گشاده ز پی دعا نشسته
۱۰ز نسیم بال بستان به نظاره گلستان
که چراغ لاله و گل به ره صبا نشسته
۱۱ز دو سنگ دانه مشکل به کنار سالم آید
ننهم قدم به بزمی که دو آشنا نشسته
۱۲به دو چشم ز خاطر غم روزگار شویم
که غبار بر دل من ز نه آسیا نشسته
۱۳به ثبات حسن خوبان دل خود مبند صائب
که به روی خار دایم گل بی وفا نشسته
۱۴