در تمام عمر اگر یک روز عاشق بوده ای
از حساب زندگی روز شمار آسوده ای
۱چون می گلرنگ خون عاشقان غماز نیست
از غبار خط چرا این خاک بر لب سوده ای؟
۲از پشیمانی مشو غافل که روز بازخواست
برگ عیش توست هر دستی که بر هم سوده ای
۳بی قراران نیستند آسوده در زیر زمین
از گرانجانیتو بر روی زمین آسوده ای
۴بحر رحمت از تو هر ساعت به رنگی می شود
بس که دامن را به الوان گناه آلوده ای
۵تا ز خود بیرون نمی آیی سفر ناکرده ای
گر به مژگان سنگلاخ دهر را پیموده ای
۶ترک هستی کن که خاکت می فشارد در دهن
این می ناصاف را صدبار اگر پالوده ای
۷رو اگر در کعبه آری سجده بت می کنی
تا ز زنگار خودی آیینه را نزدوده ای
۸گرچه داری در میان خرمن افلاک جای
از غلوی حرص چون موران کمر نگشوده ای
۹پیش پای سیل افتاده است صحرای وجود
تو ز غفلت در خطرگاهی چنین آسوده ای
۱۰عشق را در پرده ناموس پنهان می کنی
چهره خورشید را صائب به گل اندوده ای
۱۱