می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای
در کشاکش داردم زورآزمای تازه ای
۱افسر سرگرمیم از طرف سر افتاده است
ساغری می گیرم از گلگون قبای تازه ای
۲گو صبا از خاک کویش کحل بینایی میار
نقش خود را دیده ام در نقش پای تازه ای
۳گر ز مشت استخوان من نمی گیری خبر
سایه خواهد کرد بر فرقم همای تازه ای
۴در خم دین که دارد، در پی ایمان کیست؟
در سر زلف تو می بینم هوای تازه ای
۵نیستی خار سر دیوار، پا در گل مباش
همچو شبنم خیمه زن هر دم به جای تازه ای
۶صائب از طرز نوی کاندر میان انداختی
دودمان شعر را دادی بقای تازه ای
۷