هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی
کار هر کس را دهی انجام در کار خودی
۱سرسری مگذر ز تعمیر دل بیچارگان
کار محکم کن که در تعمیر دیوار خودی
۲هر چه از دلها کنی تعمیر پشتیبان توست
سعی در آبادی دل کن چو معمار خودی
۳پرده پوشی پرده بر افعال خود پوشیدن است
عیب هر کس را کنی پوشیده ستار خودی
۴هر که را از پا درآری پا به بخت خود زنی
جانب هر کس نگه داری نگهدار خودی
۵در گلستان رضا غیر از گل بی خار نیست
تو ز خود داری همیشه زخمی خار خودی
۶حق پرستی چیست، از بایست خود برخاستن
تا خدا را بهر خود خواهی پرستار خودی
۷دردهای عارضی را می کند درمان طبیب
با تو چون عیسی برآید چون تو بیمار خودی؟
۸تخم نار و نور با خود می بری زین خاکدان
در بهشت و دوزخ از گفتار و کردار خودی
۹نیست در آیینه دل هیچ کس را جز تو راه
از که می نالی تو تردامن چو زنگار خودی؟
۱۰از لحد خاک شکم پرور دهان وا کرده است
تو ز غفلت همچنان در بند پروار خودی
۱۱در دل توست آنچه می جویی به صد شمع و چراغ
ماه کنعانی ولی غافل ز رخسار خودی
۱۲فکر ایام زمستان می کنی در نوبهار
اینقدر غافل چرا از آخر کار خودی؟
۱۳رشته تا دارد گره از چشم سوزن نگذرد
نگذری تا از سر خود عقده کار خودی
۱۴عارفان سر در کنار مطربان افکنده اند
تو ز بی مغزی همان در بند دستار خودی
۱۵نشکنی تا جنس مردم را، نگردی مشتری
خویش را بشکن اگر صائب خریدار خودی
۱۶