هر دو عالم یک قدم باشد به پای بیخودی
ای هزاران خضر فرخ پی فدای بیخودی
۱بلبل هر بوستان و جغد هر ویرانه نیست
در فضای عرش می پرد همای بیخودی
۲عقده دل را مبر سربسته با خود زیر خاک
عرض کن بر ناخن مشکل گشای بیخودی
۳با لب پرخنده چون سوفار می آید برون
غنچه پیکان ز باغ دلگشای بیخودی
۴بر سر هر موی خود صد کوه آهن بسته ای
چون ترا از جا رباید کهربای بیخودی؟
۵یار کارافتاده را یاری هم از یاران بود
باده می دارد چراغی پیش پای بیخودی
۶مدتی در تنگنای آب و گل گشتی بس است
چند روزی هم سفر کن در فضای بیخودی
۷دانه ما رو سفید از گردش این آسیاست
آه اگر از گردش افتد آسیای بیخودی
۸دیده مور آیدش ملک سلیمان در نظر
چشم هر کس باز گردد در فضای بیخودی
۹این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است
ای سری و سروری ها خاک پای بیخودی
۱۰