مستی و خمیازه بر خون دل ما می کشی
صد خم می داری و حسرت به مینا می کشی
۱قهر خود را در لباس لطف جولان می دهی
پرده از آب گهر بر روی دریا می کشی
۲با کمند آتشین چون آفتاب از صحن باغ
شبنم افسرده ما را به بالا می کشی
۳یک جهان غماز را در پشت در جا می دهی
از لب منصور در مستی سخن وا می کشی
۴گردنی داریم ازان موی میان باریکتر
سرنمی پیچیم اگر بر دار ما را می کشی
۵آفتاب از حسرتش هر روز گردن می کشد
این کمند عنبرینی را که در پا می کشی
۶آه رعنا می شود هر چند رعنا می شوی
آرزو قد می کشد چندان که بالا می کشی
۷همزبانی با لب او نیست صائب کار تو
شرم بادت، چون نفس پیش مسیحا می کشی؟
۸