دانه ما در ضمیر خاک بودی کاشکی
یا چو سر زد در زمان دهقان درودی کاشکی
۱آن که آخر سر به صحرا داد بی بال و پرم
روز اول این قفس را در گشودی کاشکی
۲هر چه از دل می خورم از روزیم کم می کنند
در حریم سینه من دل نبودی کاشکی
۳آن که منع ما ز پرواز پریشان می کند
فکر آب و دانه ما می نمودی کاشکی
۴دست چون افتاد خالی، همت عالی بلاست
آنچه دارم در نظر در دست بودی کاشکی
۵تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است
دیده را هم غمزه اش با دل ربودی کاشکی
۶می گشاید چشم بر روی تو پیش از آفتاب
چشم ما هم طالع آیینه بودی کاشکی
۷لب گشودم، غوطه در اشک پشیمانی زدم
گلبن من تا قیامت غنچه بودی کاشکی
۸آن که می ریزد به راه آشنایان خار منع
سبزه بیگانه را اول درودی کاشکی
۹آینه سطحی است، غور حسن نتواند نمود
پیش چشم ما نقاب از رخ گشودی کاشکی
۱۰آن که درد غیر را پیش از شنیدن چاره کرد
شمه ای صائب ز درد ما شنودی کاشکی
۱۱