نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی
خضر، حیرانم چه لذت می برد از زندگی
۱بی رفیقان موافق آب خوردن سهل نیست
خضر هیهات است گردد سبز از شرمندگی
۲از سبکروحان دل روشن گرانی می کشد
می کند آیینه را تاریک آب زندگی
۳برنمی دارد شراکت طبع ارباب طمع
خصم درویشان بود سگ از ره گیرندگی
۴بید مجنون در تمام عمر سر بالا نکرد
حاصل بی حاصلی نبود به جز شرمندگی
۵عذر نامقبول را بر طاق نسیان نه، که نیست
مجرمان را عذرخواهی به ز سرافکندگی
۶دیده ای کز سرمه توفیق روشن می شود
صرف عیب خویش دیدن می کند بینندگی
۷از طریق کسب نتوان در نظرها شد عزیز
گوهر از صلب صدف می آورد ارزندگی
۸در لباس ابر باشد تیغ بازی های برق
در سواد چشم شرم آلود او بازندگی
۹می کند مژگان شرم آلود در دل رخنه بیش
در نیام این تیغ را افزون بود برندگی
۱۰می کند با مزرع امید صائب کار برق
چون ز مقدار ضرورت بیش شد بارندگی
۱۱