سرفرازی را نباشد جنگ با افتادگی
دولت خورشید را دارد بپا افتادگی
۱از تواضع دولت افزاید سعادتمند را
خوش بود چون سایه از بال هما افتادگی
۲از عزیزی می گذارد پا به چشم آفتاب
هر که گیرد همچو شبنم از هوا افتادگی
۳مرکز بر گرد سرگردیدن افلاک کرد
نقطه بی دست و پای خاک را افتادگی
۴رفت در بیهوده گردی عمر ما چون گردباد
ما سبک مغزان کجاییم و کجا افتادگی
۵مردم بی دست و پا را مرکبی در کار نیست
می رود منزل به منزل جاده با افتادگی
۶جا به کنج گلخن و صحن گلستان داده است
شعله را گردن فرازی، آب را افتادگی
۷دانه را سرسبز سازد، قطره را گوهر کند
در جهان خاک باشد کیمیا افتادگی
۸بی پر و بالی کند نزدیک راه دور را
برد بر افلاک چون شبنم مرا افتادگی
۹گرچه باشد بر زمین پست جاری حکم آب
می شود سد ره سیل بلا افتادگی
۱۰شعله شد مغلوب خاکستر به اندک فرصتی
سرکشان را زود آرد زیر پا، افتادگی
۱۱دیگران گر از خدا خواهند اوج اعتبار
می کند دریوزه صائب از خدا افتادگی
۱۲