نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگی
پیش صاحب فن نباشد فن به از افتادگی
۱از سر بی حاصلان دست حوادث کوته است
جامه فتح است سرو باغ را آزادگی
۲آب شد روی زمین از سجده های گرم من
چون تواند موم، کردن برق را سجادگی؟
۳قطره نیسان که باشد، شبنم افسرده کیست؟
تا زند پیش سرشکم لاف مردم زادگی
۴با چنین بختی که از دریا خبر می آورد
مژده وصل تو باور می کنم از سادگی
۵قطع امید ز مآل ساده لوحی چون کنم؟
مشرق خورشید شد آغوش صبح از سادگی
۶نیست صائب چرخ مینا رنگ مرد جنگ ما
با نفس آیینه می گردد طرف از سادگی
۷