خار دیوارست چون از اشک شد مژگان تهی
ابر بی باران بود دستی که شد ز احسان تهی
۱نیست چون در سر خرد، دستار بر سر گو مباش
می شود مستغنی از سرپوش چون شد خوان تهی
۲از نکویان در نظر دایم عزیزی داشتم
هرگز از یوسف نبود این گوشه زندان تهی
۳گوی سبقت هر که برد از دیگران مردست مرد
ورنه هر زالی است رستم، چون شود میدان تهی
۴فکر دنیا برنمی آید حریصان را ز دل
نیست هرگز از هجوم جغد این ویران تهی
۵سرمه آواز می گردد سواد شهرها
در بیابان دل مگر سازد جرس ز افغان تهی
۶منزل ویران نباشد جای آرام و قرار
در کهنسالی دهن می گردد از دندان تهی
۷موسم گل را ز خواب نوبهاران باختم
بعد عمری می روم زین گلستان دامان تهی
۸می رود فکر برون رفتن ز دل اقبال را
گر در ارباب دولت گردد از دربان تهی
۹می شود از مغز قانع چشم ظاهربین به پوست
ورنه از واجب نباشد عالم امکان تهی
۱۰عکس در آیینه تصویر پابرجا بود
نیست از معشوق هرگز دیده حیران تهی
۱۱کی خیالات غریب من به غربت می فتاد؟
از سخن سنجان نمی گردید اگر ایران تهی
۱۲شبنم رخسار گل اشک یتیمان می شود
هر گلستانی که گردید از نواسنجان تهی
۱۳از ضعیفان جوی همت چون قوی افتاد خصم
کاین نیستان نیست از شیر سبک جولان تهی
۱۴کوه طاقت برنمی آید به استیلای عشق
بحر را لنگر کجا می سازد از طوفان تهی؟
۱۵عیش ظاهر صائب از دل کی زداید زنگ غم؟
پسته را از خون نسازد دل لب خندان تهی
۱۶