بی آب ساخت خط، لب جان پرور ترا
کرد این غبار مهره گل گوهر ترا
۱تمکین و شوخی تو به میزان برابرست
فرقی ز بادبان نبود لنگر ترا
۲گوهر ز آب تلخ محیط است بی نیاز
حاجت به باده نیست دماغ تر ترا
۳منت پذیر سفله نگشتن غنیمتی است
غمگین مشو که سوخت فلک اختر ترا
۴این نور عاریت که هلال تو بدر ساخت
در یک دو هفته می خورد آخر سر ترا
۵نازش مکن به دولت دنیا که چون حباب
از باد نخوت است خطر افسر ترا
۶(دل) در بقا مبند که معمار صنع کرد
از پا به لای نفی بنا، پیکر ترا
۷چشم ترا ز خواب پریشان خلاص کرد
صائب نهفت صیقل اگر جوهر ترا
۸