در جوش گل شراب ننوشد کسی چرا؟
با رحمت خدای نجوشد کسی چرا؟
۱تا ابر نوبهار پریشان نگشته است
چون رعد هر نفس نخروشد کسی چرا؟
۲در موسم بهار، می لاله رنگ را
چون لاله کاسه کاسه ننوشد کسی چرا؟
۳گرم است تا ز آتش گل سینه بهار
از سنگ همچو چشمه نجوشد کسی چرا؟
۴چون دامن وصال به کوشش گرفته اند
چندان که ممکن است نکوشد کسی چرا؟
۵این شیشه ها چو ابر تنک بی طراوتند
در پای خم شراب ننوشد کسی چرا؟
۶دریا ز موج دست ستم چون برآورد
پیراهن حباب نپوشد کسی چرا؟
۷چون خوردنی است کاسه زهری که قسمت است
با جبهه گشاده ننوشد کسی چرا؟
۸یاقوت یافت در جگر سنگ آب و رنگ
دیگر برای رزق بکوشد کسی چرا؟
۹غافل مشو ز حق به امید قبول خلق
یوسف به سیم قلب فروشد کسی چرا؟
۱۰صائب به شکر سینه گرمی که داده اند
چون گل به خار، گرم نجوشد کسی چرا؟
۱۱