می فارغ از جهان مکرر کند ترا
در هر پیاله عالم دیگر کند ترا
۱قانع به تلخ و شور جهان شو که این نوال
ایمن ز شور چشمی اختر کند ترا
۲گر چرخ سفله غوطه به گوهر ترا دهد
تن در مده چو رشته، که لاغر کند ترا
۳از پیچ و تاب عشق مکش سر چو بیدلان
تا همچو تیغ، صاحب جوهر کند ترا
۴تن در مده به خواب چو شبنم درین چمن
از گل اگر چه بالش و بستر کند ترا
۵مگشای چون صدف لب خواهش درین محیط
نیسان اگر چه مخزن گوهر کند ترا
۶اسباب حسرت تو سرانجام می دهد
گر روزگار سفله توانگر کند ترا
۷محتاج می کند به دمی آب عاقبت
دولت اگر دو قرن سکندر کند ترا
۸تن در مده که می کندت عاقبت هلال
احسان مهر اگر مه انور کند ترا
۹چرخ خسیس می شکند نی به ناخنت
شیرین اگر چه کام به شکر کند ترا
۱۰آماده گداختن خود چو شمع شو
از زر سپهر سفله گر افسر کند ترا
۱۱می سوزدت به داغ جگرسوز عاقبت
گر نوبهار لاله احمر کند ترا
۱۲بتخانه می کند دل چون کعبه ترا
آن ساده دل که خانه مصور کند ترا
۱۳پروانه نجات جحیم است پختگی
خامی چو عود طعمه مجمر کند ترا
۱۴یکرنگ اگر به آتش سوزان شوی ز صدق
ایمن ز سوختن چو سمندر کند ترا
۱۵از غفلت این چنین که ترا چشم سخت شد
مشکل که دود دل مژه ای تر کند ترا
۱۶از درد و داغ عشق دلت آب اگر شود
فارغ ز خلد و چشمه کوثر کند ترا
۱۷صائب ز آستان قناعت متاب روی
کاین خاک، بی نیاز ز شکر کند ترا
۱۸