از دل بپرس نیک و بد هر سرشت را
آیینه است سنگ محک، خوب و زشت را
۱بی چهره گشاده به دوزخ بدل کند
دربسته گر دهند به عاشق بهشت را
۲ممنون نوبهار نگردند اهل درد
اینجا به آب دیده رسانند کشت را
۳در شستشوی نامه اعمال عاجزم
شستم به گریه گرچه خط سرنوشت را
۴امید من به خاک نهادی زیاده شد
تا جای داد خم به سر خویش خشت را
۵جمعی که پشت بر خودی خود نکردهاند
در کعبه میکنند زیارت کنشت را
۶صائب دلم سیاه شد از توبه، می کجاست؟
تا شستشو دهم دلِ ظلمت سرشت را
۷