دل از قضا به دست رضا دادهایم ما
عمریست تا رضا به قضا دادهایم ما
۱هر چند از بلای خدا میرمند خلق
دل را به آن بلای خدا دادهایم ما
۲روی تو روشن از نفس گرم ما شدهست
آیینه را به آه جلا دادهایم ما
۳از خال او پناه به زلفش گرفتهایم
تن در بلا ز بیم بلا دادهایم ما
۴چون استخوان ما نشود آب از انفعال؟
رزق سگ تو را به هما دادهایم ما
۵حسن مجاز را به حقیقت گزیدهایم
در کعبه دل به قبله نما دادهایم ما
۶چون خار، رخت بر سر دیوار بردهایم
ترک بهار نشو و نما دادهایم ما
۷هستی ز ما مجوی که در اولین نفس
این گرد را به باد فنا دادهایم ما
۸چندین هزار تشنه جگر را از این سراب
چون موج، سر به آب بقا دادهایم ما
۹نتوان خرید عمر به زر ورنه همچو گل
زر با سپر به باد صبا دادهایم ما
۱۰از یکدگر چگونه نریزیم چون حباب؟
دربسته خانه را به هوا دادهایم ما
۱۱صائب ز روزنامهٔ اقبال خویشتن
فردی به دست بال هما دادهایم ما
۱۲