خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما
منع سگان هرزه مرس کرده ایم ما
۱مردانه از حلاوت هستی گذشته ایم
این شهد را به کار مگس کرده ایم ما
۲چون صبح تا ز مشرق هستی دمیده ایم
جان در تن جهان به نفس کرده ایم ما
۳چون بر زبان حدیث خدا ترسی آوریم؟
ترک قدح ز بیم عسس کرده ایم ما
۴مهر خموشی از لب طاقت گرفته ایم
تبخال را به ناله جرس کرده ایم ما
۵جا داده ایم در دل خود مور حرص را
سیمرغ را شکار مگس کرده ایم ما
۶دزدیده ایم در دل صد چاک آه را
مرغ بهشت را به قفس کرده ایم ما
۷در زیر چرخ یاری اگر هست بی کسی است
پر امتحان ناکس و کس کرده ایم ما
۸صائب حریف عجز هم آواز نیستیم
از راه عجز نیست که بس کرده ایم ما
۹