دست فلک کبود شد از گوشمال ما
شوخی ز سر نهشت دل خردسال ما
۱چندین هزار جامه بدل کرد روزگار
غفلت نگر که رنگ نگرداند حال ما
۲با آن که آفتاب قیامت بلند شد
بیرون نداد نم، عرق انفعال ما
۳چون آفتاب سرکشی ما زیاده شد
چندان که بیش داد فلک خاکمال ما
۴عمر آنچنان گذشت که رو باز پس نکرد
دنبال خود ندید ز وحشت غزال ما
۵افکند روزگار به یکبار صد کمند
از شش جهت به گردن وحشی غزال ما
۶از سیلی خزان که ز رخ رنگ می برد
نگذاشت باد سرکشی از سر نهال ما
۷خال شب از صحیفه ایام محو شد
از شبروی به تنگ نیامد خیال ما
۸صائب هزار حیف که در مزرع جهان
شد صرف شوره زار معاصی، زلال ما
۹