آشفتگی ز عقل پذیرد دماغ ما
فانوس گردباد شود بر چراغ ما
۱چون خون مرده در گل سرخش نشاط نیست
گویا که ریخت ماتمیی رنگ باغ ما
۲ماییم و داغی از جگر گل فگارتر
ناخن مبادش آن که بکاود به داغ ما
۳ای بخت ما به ظلمت شبهای غم خوشیم
روغن مکش ز ریگ برای چراغ ما
۴انجام خود در آینه شیشه دیده است
پیوند تاک می برد انگور باغ ما
۵با آن که از شکسته دلی پر نمی زند
بر گرد سرو شیشه تذروست زاغ ما
۶صائب ز جویبار حیا آب خورده ایم
خورشید چشم بسته درآید به باغ ما
۷