در سیر و دور می گذرد ماه و سال ما
چون گردباد ریشه ندارد نهال ما
۱ذاتی است روشنایی ما همچو آفتاب
نقصی نمی رسد به کمال از زوال ما
۲در حفظ آبرو ز حبابیم تشنه تر
از آب خضر خشک برآید سفال ما
۳خون می کند ز دیده روان نیش انتقام
خاری اگر به سهو شود پایمال ما
۴گوهر فشاند گرد یتیمی ز روی خویش
از دل برون نرفت غبار ملال ما
۵پشت فتادگی بود ایمن ز خاکمال
دشمن چگونه صرفه برد از جدال ما؟
۶صد پیرهن ، بوَد بِه از آماس لاغری،
از آفتاب نور نگیرد هلال ما
۷عمری است تا ز خویش برون رفته ایم ما
چون می شود غریب نباشد خیال ما؟
۸از بیم چشم چهره به خوناب شسته ایم
چون گل ز بی غمی نبود رنگ آل ما
۹داریم چشم آن که برآرد ز تشنگی
صحرای حشر را عرق انفعال ما
۱۰افغان که چون حنای شفق، صبح طلعتی
رنگین نکرد دست ز خون حلال ما
۱۱سر جوش عمر را گذراندیم در گناه
شد صرف شوره زار سراسر زلال ما
۱۲از قرب مردمان ز حق افتاده ایم دور
در انقطاع خلق بود اتصال ما
۱۳برگشتنی است گرچه ز کوه گران، صدا
تمکین او نداد جواب سؤال ما
۱۴از گوشمال، دست معلم کبود شد
شوخی ز سر نهشت دل خردسال ما
۱۵پیش رخ گشاده دلدار، می شود
پیچیده تر ز زلف زبان سؤال ما
۱۶صائب فغان که گشت درین بوستانسرا
طاوس وار بال و پر ما و بال ما
۱۷