ای روشن از فروغ تو چشم چراغها
پر گل ز جوش حسن تو دامان باغها
۱نوروز شد که جوش زند خون باغها
از بوی گل، پری زده گردد دماغها
۲در رهگذار باد سحرگاه، نوبهار
از خیرگی ز لاله فروزد چراغها
۳چون روی شرمگین که برآرد عرق ز خود
از خود شراب لعل برآرد ایاغها
۴در جستجوی غنچه پوشیده روی تو
چون بوی گل شدند پریشان، سراغها
۵در خاک و خون نشسته بوی تو نافهها
خرمن به باد داده زلف دماغها
۶زان چاشنی که لعل تو در کار باده کرد
عمری است مینکند لب خود ایاغها
۷مردان به دیگری نگذارند کار خویش
خود داشتند ماتم خود را چراغها
۸روزی که خنده مهر نمکدان او شکست
برداشتند کاسه دریوزه، داغها
۹نوری نمانده است به چشم ستارگان
افکندنی شده است سر این چراغها
۱۰صائب ازین غزل که چراغ دل من است
افروختم به خاک فغانی چراغها
۱۱