سبکسری که اسیر هواست همچو حباب
میان بحر ز دریا جداست همچو حباب
۱لطافت است نقاب محیط بیرنگی
وگرنه آینه ام خوش جلاست همچو حباب
۲هزار بار اگر بشکند، درست شود
سبوی هر که ز آب بقاست همچو حباب
۳درین محیط که هر موج مد احسانی است
تلاش باختن سر، بجاست همچو حباب
۴میان بحر ز موج سراب تشنه ترم
ز آب، در گره من هواست همچو حباب
۵ز روی بحر دهد چشم آب، دیده وری
که در فشاندن سرخوش اداست همچو حباب
۶ز قرب بحر چه لذت برد نظربازی
که چشم بسته شرم و حیاست همچو حباب
۷نمی خلد به دلی ناله شکایت من
شکست شیشه من بی صداست همچو حباب
۸گشوده شد ز هوای محیط، عقده من
خوشا سری که در او این هواست همچو حباب
۹سبکسری که زند پیش بحر، لاف وجود
اگر به باد دهد سر، بجاست همچو حباب
۱۰به روی دست سر خویش را چرا ننهم؟
مرا که آب بقا زیر پاست همچو حباب
۱۱مرا تعین ناقص ز بحر دارد دور
بقای من به نسیم فناست همچو حباب
۱۲به اشک و آه، دل دردمند من تازه است
صفای خانه ز آب و هواست همچو حباب
۱۳هزار بار گر افتم، ز جای برخیزم
به بحر، کشتی من آشناست همچو حباب
۱۴فتاده است سر و کار من به دریایی
که نه سپهر در او بی بقاست همچو حباب
۱۵به یک شکست ز دریا نظر نمی پوشم
مرا به چشم خود امیدهاست همچو حباب
۱۶به آشنایی دریا مبند دل زنهار
که عقد الفت او بی وفاست همچو حباب
۱۷ز باد نخوت اگر پر شود ز بی مغزی است
سری که در خم تیغ فناست همچو حباب
۱۸چگونه قطره من عاجز هوا نشود؟
که بحر را ز هوا عقده هاست همچو حباب
۱۹ز آه بر دل پر خون من غباری نیست
هوای خانه من دلگشاست همچو حباب
۲۰درین محیط که صد سر به تره ای است ز موج
نفس دلیر کشیدن خطاست همچو حباب
۲۱به غیر قطع نفس نیست ساحلی ما را
هوا به کشتی ما ناخداست همچو حباب
۲۲همیشه بر سر بی مغز خویش می لرزد
عنان هر که به دست هواست همچو حباب
۲۳نمی کنم چو صدف دست پیش ابر دراز
که گوهرم دل بی مدعاست همچو حباب
۲۴اگر چه بر دل دریاست بار، عقده من
خوشم که عقده ام آسان گشاست همچو حباب
۲۵خراب کوی مغانم که آب تلخش را
هزار عاشق سر در هواست همچو حباب
۲۶چو مومیایی من در شکست خود بسته است
گر از شکست نترسم، رواست همچو حباب
۲۷ازان ز راز دل بحر نیستی آگاه
که چشم شوخ، ترا بر قفاست همچو حباب
۲۸همان ز ساده دلی بر حیات می لرزم
اگر چه بحر مرا خونبهاست همچو حباب
۲۹چو بی مثال فتاده است آن محیط لطیف
چه سود ازین که تنم رونماست همچو حباب؟
۳۰تلاش گوشه نشینی ز پوچ مغزی هاست
که خلوت تو همان پر هواست همچو حباب
۳۱به من تلاطم دریا چه می تواند کرد؟
مرا شکستگی، آب بقاست همچو حباب
۳۲قرار نیست ز درد طلب مرا صائب
ز بحر اگر چه مرا متکاست همچو حباب
۳۳