مریز آب رخ خود مگر برای شراب
که در دو نشأه بود سرخ رو گدای شراب
۱من این سخن ز فلاطون خم نشین دارم
علاج رخنه دل نیست غیر لای شراب
۲هزار سال دگر مانده است ریزد آب
زلال خضر به آن روشنی به پای شراب
۳حباب وار سر فردی از جهان دارم
بر آن سرم که کنم در سر هوای شراب
۴به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر
مباد آب حیاتت دهد به جای شراب
۵گره ز غنچه پیکان گشودن آسان است
نسیم نی چو شود جمع با هوای شراب
۶همان گروه که ما را ز باده منع کنند
که عقل را نتوان داد رونمای شراب:
۷کنند ساده ز خط کتابه مسجد را
اگر کتاب بگیرند در بهای شراب
۸کنم به وصف شراب آنقدر گهرباری
که زهد خشک شود تشنه لقای شراب
۹کدام درد به این درد می رسد صائب؟
که در بهار ندارم به کف بهای شراب
۱۰