عرقفشانی آن گلعذار را دریاب
ستارهریزی صبح بهار را دریاب
۱غبار خط به زبان شکسته میگوید
که فیض صبح بناگوش یار را دریاب
۲عقیق در دهن تشنه کار آب کند
به وعدهای جگر داغدار را دریاب
۳سواد جوهر تیغ قضا به دست آور
دگر اشاره ابروی یار را دریاب
۴درون خانه خزان و بهار یکرنگ است
ز خویش خیمه برون زن بهار را دریاب
۵ز نقطه حرفشناسان کتابدان شدهاند
ز خط بپوش نظر، خال یار را دریاب
۶شرارهاست ازان روی آتشین، انجم
اگر ز سوختگانی شرار را دریاب
۷تو کز شراب حقیقت هزار خم داری
به یک پیاله من خاکسار را دریاب
۸همیشه دور به کام کسی نمیگردد
به یک دو جرعه من بیقرار را دریاب
۹ز فیض صبح مشو غافل ای سیاهدرون
صفای این نفس بیغبار را دریاب
۱۰ز گاهواره تسلیم کن سفینه خویش
میان بحر، حضور کنار را دریاب
۱۱همیشه روی به دیوار جسم نتوان داشت
صفای طلعت جان فگار را دریاب
۱۲غبار قافله عمر چون نمایان نیست
دو اسبه رفتنِ لیل و نهار را دریاب
۱۳به خون ز نعمت الوان چو نافه قانع شو
تراوش نفس مشکبار را دریاب
۱۴(مشو به برگ تسلی ز نخل هستی خویش
بکوش، میوه این شاخسار را دریاب)
۱۵درین ریاض چو صائب ز غنچه خسبان شو
گرهگشایی باد بهار را دریاب
۱۶