درون گنبد گردون فتنه بار مخسب
به زیر سایه پل، موسم بهار مخسب
۱فلک ز کاهکشان تیغ بر کف استاده است
به زیر سایه شمشیر آبدار مخسب
۲فتاده است زمین پیش پای صرصر مرگ
چو گرد بر سر این فرش مستعار مخسب
۳ز چار طاق عناصر شکست می بارد
میان چار مخالف به اختیار مخسب
۴درون سینه ماهی نکرد یونس خواب
برون نرفته ازین آبگون حصار مخسب
۵ز مرگ نسیه چه چون برگ بید می لرزی؟
ز مرگ نقد بیندیش، زینهار مخسب
۶اگر چه ظلمت شب پرده پوش بی ادبی است
تو بی ادب، ادب خود نگاه دار مخسب
۷مباد شرطه طوفان درست بنشیند
نبرده رخت ازین ورطه بر کنار مخسب
۸دو چشم روشن ماهی درون پرده آب
دو شاهدست که در بحر بی کنار مخسب
۹به چشم دام ز ذوق شکار خواب نرفت
اگر تو یافته ای لذت شکار مخسب
۱۰صفای چهره شبنم گل سحرخیزی است
ز یکدگر بگشا چشم اعتبار مخسب
۱۱به این امید که سر رشته ای به دست افتد
شود چو سوزن اگر پیکرت نزار مخسب
۱۲زمام ناقه لیلی بلال شب دارد
نصیحت من مجنون به یاد دار مخسب
۱۳بگیر از ورق لاله نقش بیداری
تو نیز ناخن داغی به دل فشار مخسب
۱۴گرفت هاله در آغوش، ماه خود را تنگ
تو هم ز اهل دلی ای تهی کنار مخسب
۱۵به سایه علم آه، خویش را برسان
شبی که فردا جنگ است، زینهار مخسب
۱۶ز حرف تلخ در اینجا زبان خویش بگز
به خوابگاه لحد در دهان مار مخسب
۱۷حلال نیست به بیماردار، خواب گران
ترحمی کن و بهر دل فگار مخسب
۱۸بهار عیش هم آغوش غنچه خسبان است
به زیر سایه گل پهن، سبزه وار مخسب
۱۹ستاره زنده جاوید شد ز بیداری
تو نیز در دل شب ای سیاهکار مخسب
۲۰به شب ز حلقه اهل گناه کن شبگیر
دلی چو آینه داری، به زنگبار مخسب
۲۱به جنبش نفس خود ببین و عبرت گیر
رفیق بر سر کوچ است، زینهار مخسب
۲۲دم فسرده سرما ز خواب سنگین است
اگر تو سوخته جانی، چو نوبهار مخسب
۲۳گل سر سبد عمر، چشم بیدارست
به رغم دیده گلچین روزگار مخسب
۲۴رسول گفت که با خواب، مرگ هم پدرست
به اختیار مکن مرگ اختیار مخسب
۲۵زمین و آب تو کمتر ز هیچ دهقان نیست
ز تخم اشک تو هم دانه ای بکار مخسب
۲۶کمین دزد بود خواب اگر ز اهل دلی
درین کمینگه آشوب، زینهار مخسب
۲۷نشان چشمه حیوان به تیرگی دادند
نقاب شب چو فکندند، خضروار مخسب
۲۸نبسته لب ز سخن، آرمیدگی مطلب
نکرده رخنه دیوار استوار مخسب
۲۹حصار جسم تو از چشم و گوش پر رخنه است
نصیحت دل آگاه گوش دار مخسب
۳۰به نیم چشم زدن پر ز آب می گردد
درین سفینه پر رخنه زینهار مخسب
۳۱گرفت دامن گل شبنم از سحرخیزی
تو هم شبی رخی از اشک تازه دار مخسب
۳۲ترا که دولت بیدار شمع بالین است
چو نقش صورت دیبا به یک قرار مخسب
۳۳به ذوق مطرب و می روزها به شب کردی
شبی به ذوق مناجات کردگار مخسب
۳۴ز فیض صدق طلب، مور پر برون آورد
تو نیز پای کسالت ز گل برآر مخسب
۳۵ترا به گوهر دل کرده اند امانت دار
ز دزد امانت حق را نگاه دار مخسب
۳۶اگر ترا به شکر خواب، بخت بفریبد
تو خواب تلخ عدم را به خاطر آر مخسب
۳۷برآر یوسف جان را ز چاه تیره تن
تو نور چشم وجودی، درین غبار مخسب
۳۸مثلثی است موالید بهر رفتن تو
درین بساط مربع تو خشت وار مخسب
۳۹ز نوبهار به رقص است ذره ذره خاک
تو نیز جزو زمینی، درین بهار مخسب
۴۰فروغ دولت بیدار، چشم اگر داری
تو هم چو شمع به مژگان اشکبار مخسب
۴۱مباد عشق نهد جوز پوچ در بغلت
چو کودکان به سر راه انتظار مخسب
۴۲نگاه کن سر تار نفس کجا بندست
نگاه دار سر رشته زینهار مخسب
۴۳ز عشق سرو چمن خواب نیست فاخته را
تو هم به سایه آن سرو پایدار مخسب
۴۴قدم به دیده خورشید نه مسیحاوار
میان آب و گل جسم چون حمار مخسب
۴۵گلیم بخت درین آب می توان شستن
چو مرده در دم صبح سفیدکار مخسب
۴۶رسید کوکبه عشق، سر برآر از خاک
چو دانه در جگر خاک در بهار مخسب
۴۷اگر نه مهر نهاده است بر دلت غفلت
به پیش دیده بیدار کردگار مخسب
۴۸به ذوق رنگ حنا، کودکان نمی خسبند
چه می شود، تو هم از بهر آن نگار مخسب
۴۹شده است دخمه دل های مرده مرکز خاک
درین حظیره پر مرده زینهار مخسب
۵۰جواب آن غزل مولوی است این صائب
ز عمر، یکشبه کم گیر و زنده دار مخسب
۵۱