آیینه شو وصال پری طلعتان طلب
اول بروب خانه دگر میهمان طلب
۱گلمیخ آستانه عشق است آفتاب
هر حاجتی که داری ازین آستان طلب
۲ایمن ز طبع دزد شدن عین غفلت است
از صحبت سیاه درونان کران طلب
۳چون سبزه زیر سنگ حوادث چه مانده ای؟
همت ز دست و بازوی رطل گران طلب
۴معیار دوستان دغل روز حاجت است
قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب
۵رویی ز سنگ و جانی از آهن به هم رسان
آنگه بیا و آتش ازین کاروان طلب
۶دست از خرد بشوی و تمنای عشق کن
خالی شو از دغل، محک امتحان طلب
۷در ناخن نسیم گشایش نمانده است
ای غنچه همت از نفس بلبلان طلب
۸خواهی که جای در دل شکرلبان کنی
همت ز کلک صائب شیرین زبان طلب
۹