هجران رفیقِ بختِ زبونِ کسی مباد
خصمی چنین دلیر به خونِ کسی مباد
۱یارب حریفِ گرمکنی همچو آرزو
گرم اختلاطِ داغِ درونِ کسی مباد
۲این شعلههای ظاهر و باطن گدازِ هجر
پیراهنِ درون و برونِ کسی مباد
۳آن گریههای شوق که غلتید کوه از او
سیلِ بنای صبر و سکونِ کسی مباد
۴صد بندِ شوق پاره کند زورِ آرزو
یارب که بختِ شور و جنونِ کسی مباد
۵نعلم به نامِ جملهٔ اجزا در آتش است
جادویِ او به فکرِ فسونِ کسی مباد
۶وحشی هزار بادیه دورم ز کعبه کرد
این بختِ بد که راهنمونِ کسی مباد
۷