غزلیاتشمارهٔ ۲۲۱ وحشی بافقیشاعروحشی بافقیمجموعهغزلیاتقالبغزلوزنمفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریکه جان برد اگر آن مست سرگران بدرآیدکلاه کج نهد و بر سر گذر بدر آید۱رسید بار دگر بار حسن حکم چه باشددگر که از نظر افتد که باز در نظر آید۲ز سوی مصر به کنعان عجب رهیست که باشدهنوز قافله درمصر و نامه و خبر آید۳کمینه خاصیت عشق جذبهایست که کس راز هر دری که برانند بیش ، بیشتر آید۴سبو به دوش و صراحی به دست و محتسب از پینعوذبالله اگر پای من به سنگ بر آید۵مگو که وحشیم آمد ز پی اگر بروم منچه مانع است نیاید چرا به چشم و سر آید۶