این بس که تماشایی بستان تو باشم
مرغ سر دیوار گلستان تو باشم
۱کافیست همین بهرهام از مائدهٔ وصل
کز دور مگس ران سر خوان تو باشم
۲این منصب من بس که چو رخش تو شود زین
جاروب کش عرصهٔ جولان تو باشم
۳خواهم که شود دست سراپای وجودم
در شغل عنان گیری یکران تو باشم
۴در بزمگه یوسف اگر ره دهدم بخت
درآرزوی گوشهٔ زندان تو باشم
۵در تشنگیم طالع بد جان به لب آرد
گر خود به سر چشمهٔ حیوان تو باشم
۶من وحشیم و نغمه سرای چمن حسن
معذورم اگر مرغ غزلخوان تو باشم
۷