آتش به جگر زان رخ افروخته دارم
وین گریهٔ تلخ از جگر سوخته دارم
۱گفتی تو چه اندوختهای ز آتش دوری
این داغ که بر جان غم اندوخته دارم
۲انداختهام صید مراد از نظر خویش
یعنی صفت باز نظر دوخته دارم
۳در دام غمت تازه فتادم نگهم دار
من عادت مرغان نو آموخته دارم
۴وحشی به دل این آتش سوزنده چو فانوس
از پرتو آن شمع بر افروخته دارم
۵