کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
درد دلی و نالهٔ زاری نداشتم
۱تا بود نقد جان ، به کف من نیامدی
آنروز آمدی که نثاری نداشتم
۲گفتم ز کار برد مرا خنده کردنت
خندید و گفت من به تو کاری نداشتم
۳شد مانع نشستنم از خاک راه خویش
خاکم به سر که قدر غباری نداشتم
۴پیوسته دست بر سرم از عشق بود کار
هرگز به دست دست نگاری نداشتم
۵در مجلسی میانه جمعی نبود یار
کانجا پی نظاره کناری نداشتم
۶وحشی مرا به هیچ گلستان گذر نبود
کز نوگلی فغان هزاری نداشتم
۷