کاری مکن که رخصت آه سحر دهم
وین تند باد را به چراغ تو سردهم
۱آبم ز جوی تیغ تغافل مده ، مباد
نخلی شوم که خنجر الماس بردهم
۲سیلی ز دیده خواهدم آمد دل شبی
اولیتر آنکه من همه کس را خبر دهم
۳کشتی نوح چیست چو توفان گریه شد
هرتخته زان سفینه به موجی دگر دهم
۴لرزد دلم که خانه حسنت کند سیاه
گر اندک اختیار به دود جگر دهم
۵افسردگی بس است که باد خزان شود
آه ار به بوستان جمال تو سر دهم
۶بیداد کیش من متنبه نمیشود
وحشی من این ندای عبث چند دردهم
۷