بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه
روم به شهر دگر چون هلال اول ماه
۱به سبزی سر خوان کسی نیارم دست
کنم قناعت و راضی شوم به برگ گیاه
۲کشیده باد مرا میل آهنین در چشم
اگر کنم به زر آفتاب چشم سیاه
۳دل چو آینه ام تیره شد در این پستی
بس است چند نشینم چو آب در تک چاه
۴به قعر چاه فنا اهل جاه از آن رفتند
که پیش یار ستمگر نمیکنند نگاه
۵