ای مرغ سحر! حسرت بستان که داری؟
این ناله به اندازهٔ حرمان که داری؟
۱ای خشکلب بادیه! این سوزِ جگرتاب
در آرزوی چشمهٔ حیوان که داری؟
۲ای پای طلب این همه خون بسته جراحت
از زخم مغیلان بیابان که داری؟
۳پژمرده شد ای زردگیا! برگِ امیدت
امید نم از چشمهٔ حیوان که داری؟
۴ای شعلهٔ افروخته! این جان پر آتش
تیز از اثر جنبش دامان که داری؟
۵ما خود همه دانند که از تیر که نالیم
این ناله، تو از تیزی مژگان که داری؟
۶وحشی سخنان تو عجب سینهگداز است
این گرمی طبع از تَفِ پنهان که داری؟
۷