چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را
در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
۱تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو
بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را
۲شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زند
زود سبک عنان کند صبر گران رکاب را
۳آنکه خدنگ نیمکش میخورم از تغافلش
کاش تمام کش کند نیمکش عتاب را
۴خیل خیال کیست این کز در چشمخانهها
میکشد اینچنین برون خلوتیان خواب را
۵میجهد آهم از درون پاس جمال دار، هان
صرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را
۶وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیه
آب ز چشم تر بود ره سپر سراب را
۷