جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۳٬۶۳۸ نتیجه برای «دید» · صفحهٔ ۱٬۰۳۷ از ۱٬۱۳۷
- بخش ۱۲۷ - دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست جلال الدین محمد مولویعرش با آن نورِ با پهنای خویشچون بدید آنرا، برفت از جای خویش
- بخش ۴۴ - بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیهالسلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا جلال الدین محمد مولویکه چه میکردم چه میدیدم درینخل ز عکس حرص بنمود انگبین
- بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد جلال الدین محمد مولویگفت حق ز اهل نفاق ناسدیدباسهم ما بینهم باس شدید
- بخش ۲۱ - در بیان آنک لطف حق را همه کس داند و قهر حق را همه کس داند و همه از قهر حق گریزانند و به لطف حق در آویزان اما حق تعالی قهرها را در لطف پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد نعل بازگونه و تلبیس و مکر الله بود تا اهل تمیز و ینظر به نور الله از حالیبینان و ظاهربینان جدا شوند کی لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً جلال الدین محمد مولویگفت درویشی به درویشی که توچون بدیدی حضرت حق را بگو
- بیستم جلال الدین محمد مولویآنچ دادی و بدیدی که بدان زنده شدممردهٔ جرعهٔ آن چشمهٔ حیوان توم
- بخش ۱۳۶ - بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند جلال الدین محمد مولویکه آن شهی که میندیدندیش فاشبود با ایشان نهان اندر معاش
- بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان جلال الدین محمد مولویدیدهای دلال بی مدلول هیچتا نباشد جاده نبود غول هیچ
- بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید جلال الدین محمد مولویسر چه میپیچی کنی نادیدهایدر عدم ز اول نه سر پیچیدهای
- بخش ۲۷ - آمدن دوستان به بیمارستان جهت پرسش ذاالنون مصری رحمة الله علیه جلال الدین محمد مولویدیده این شاهان ز عامه خوف جانکین گره کورند و شاهان بینشان
- بخش ۷۸ - فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند جلال الدین محمد مولویموی را نادیده میکرد آن لطیفشیر را شاباش میگفت آن ظریف
- پنجم جلال الدین محمد مولویآنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیاای صنم زود بیا زود بیا زود بیا
- بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بیدریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره جلال الدین محمد مولویغیر آن پیر ایچ خواهنده ازونیم حبه زر ندید و نه تسو
