جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲۳٬۴۷۵ نتیجه برای «دل» · صفحهٔ ۱٬۳۰۳ از ۱٬۹۵۷
- بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد جلال الدین محمد مولویگبر این بشنید و نوری شد پدیددر دل او تا که زناری برید
- بخش ۱۴۲ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار جلال الدین محمد مولویگرگ و روبه را طمع بود اندر آنکه رود قسمت به عدل خسروان
- بخش ۱۶ - تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر جلال الدین محمد مولویلقمهٔ زندانیان خوردی گزافبر دل خلق از طمع چون کوه قاف
- بخش ۱۱۷ - در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبرهٔ وجود خود بیند تابهٔ کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابهها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابههای دیگر او راستگوتر باشد و امام باشد جلال الدین محمد مولویای دریغا مر ترا گنجا بدیتا ز جانم شرح دل پیدا شدی
- سی و هشتم جلال الدین محمد مولویبگریزد توبه و دل او رافریادکنان، بیا، کجایی؟
- بخش ۸۳ - جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان جلال الدین محمد مولویخود هنر آن دارد که دید آتش عیاننه کپ دل علی النار الدخان
- سی و نهم جلال الدین محمد مولویاندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفشجان و دل چون قازغان شد جوش اندر جوشهای
- بخش ۵۳ - حکایت جلال الدین محمد مولویدیده نابینا و دل چون آفتابهمچو پیلی دیده هندستان به خواب
- بخش ۱۵۲ - اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن جلال الدین محمد مولویبر ضعیفی گیاه آن باد تندرحم کرد ای دل تو از قوت ملند
- بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش جلال الدین محمد مولویطفل ازو بستَد در آتش در فکندزن بترسید و دل از ایمان بکَند
- بخش ۱۰۸ - بردن روبه خر را پیش شیر و جستن خر از شیر و عتاب کردن روباه با شیر کی هنوز خر دور بود تعجیل کردی و عذر گفتن شیر و لابه کردن روبه را شیر کی برو بار دگرش به فریب جلال الدین محمد مولویگفت آری گر خدا یاری دهدبر دل او از عمی مهری نهد
- بخش ۲۱۴ - منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روحاند جلال الدین محمد مولویاو دلت را بر دو صد سودا ببستبیمرادت کرد پس دل را شکست
