جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲۳٬۴۷۵ نتیجه برای «دل» · صفحهٔ ۱٬۳۸۸ از ۱٬۹۵۷
- بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول جلال الدین محمد مولویگفت لابد درد را صافی بودزین دلالت دل به صفوت میرود
- بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند «ما روی مبارک ترا به هنگام وعظ نمیبینیم» و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح جلال الدین محمد مولویگوید آری نه ز دل بهر وفاقتا نگویندش که هست اهل نفاق
- بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک جلال الدین محمد مولویخار در پا شد چنین دشواریابخار در دل چون بود؟ وا دِه جواب
- بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیمشب سحوری میزد همسایه او را گفت کی آخر نیمشبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی میزنی و جواب گفتن مطرب او را جلال الدین محمد مولویپیش تو استون مسجد مردهایستپیش احمد عاشقی دل بردهایست
- بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا جلال الدین محمد مولویانبیا گفتند در دل علتیستکه از آن در حقشناسی آفتیست
- بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد جلال الدین محمد مولویچون یقین گشتش؛ که غیر پیر نیستگفت: در ظلمت دلِ روشن بسی است
- بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة جلال الدین محمد مولویهمچنان این دو علم از عدل و جورتا به نمرود آمد اندر دور دور
- چهاردهم جلال الدین محمد مولویای قد و بالای تو حسرت سرو بلندخنده نمیآیدت، بهر دل من بخند
- بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش جلال الدین محمد مولویتا نبیند دلْ دهندهٔ راز راتا نبیند تیرْ دورانداز را
- فصل چهل و هفتم - الشکرُ صیدٌ و قید النعّم اِذا سمعت جلال الدین محمد مولوی… دو رسید بیش از آن طمع کرده بود آن طمع خام او را بر آن داشت چون از آنچ دل نهاده بود کمتر رسید مانع شکر شد پس از عیب خود غافل بود و آن نقد که پیشکش کرد از عیب و از زیافت آن غافل بود لاجرم طمع خام همچو میوهی خام خوردن است …
- دوازدهم جلال الدین محمد مولویدر حالت مستی چو دل و هوش نگنجیدپس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد
- چهارم جلال الدین محمد مولویدل چون سنگ در آنست که گوهر گرددعشق فارغ کندش از گهر و بیگهری
