جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲۳٬۴۷۵ نتیجه برای «دل» · صفحهٔ ۱٬۴۱۷ از ۱٬۹۵۷
- بخش ۲۹ - در پند دادن دایه به شیرین و دلداری از نازنین گوید وحشی بافقیز شاخی عندلیبی کرد پروازبه دیگر گلبنی شد نغمه پرداز
- رفتن آن شهسوار شهب تازیانه و شاهباز فلک آشیانه به جست و جوی آن آهوی سر در بیابان محنت نهاده و آن طایر دور از مقام عزت فتاده وحشی بافقیفکنده زنگی شب دلو در چاهبه قعر بحر ماهی را گذرگاه
- بیان ظلمت شب دوری و اظهار محنت مهجوری و شرح حال ناظر دور از وصال منظور و صورت احوال او در پایداری وحشی بافقیز روی درد افغان کرد بنیادکه فریاد از دل پر درد فریاد
- خواب دیدن منظور را و زنجیر پاره ساختن وصیت جنون در بیان مصر انداختن وحشی بافقینوا آموز این دلکش ترانهپی خواب اینچنین گوید فسانه
- ناقهٔ خیال در وادی سخن راندن و لعبت نظم را در هودج اندیشه نشاندن در رفتن ناظر از اقلیم وصال و خیمه زدن در سرمنزل رنج و ملال وحشی بافقیز شهر آورد ناظر روی در راهز پس میدید و از دل میکشید آه
- حکایت ناقل این مقاله و شکایت قایل این رساله در بیوفایی یاران ریایی و دلایل بر فضیلت گوشهٔ تنهایی وحشی بافقیدلا برخیز تا کنجی نشینیمز ابنای زمان کنجی گزینیم
- بخش ۴۳ - در بیان مصاحبت شیرین با فرهاد در آن شب وحشی بافقینگاهی کرد از آن چشم مستشبکلی برد دین و دل ز دستش
- آمدن ناظر و منظور به لشگرگاه اقبال و آگاهی شاه جهانپناه از صورت احوال و استقبال ایشان کردن و شرایط اعزاز بجای آوردن وحشی بافقیدلا بر عکس ابنای زمان باشبه روز بینوایی شادمان باش
- بخش ۲۶ - در گفتگوی شیرین با فرهاد و تعریف کوه بیستون و مأمور نمودن فرهاد به کندن کوه بیستون وحشی بافقیخوش آن بیدلی که عشقش کافر ماستتنش در کار جانان رنج فرساست
- بخش ۴۰ - نازل شدن شیرین به دلجویی فرهاد مسکین در دامنهٔ کوه بیستون وحشی بافقیبر خود خواند آن آواره دل رابرایش نرم کرد آن خاره دل را
- دایرهٔ پرگار سخن را از پرگار خانهٔ دو زبان ساختن و در میدانگاه خاتمهٔ بیان علم فراغت افراختن و خاتمه سخن را به مناجات مثنی کردن و نامهٔ کن و خامهٔ قدرت تمام نمودن رسالهٔ رسالت به نعمت مهر محمدی ختم نمودن وحشی بافقیز هر آلایشی دل پاک کردمگذر بر حجلهٔ افلاک کردم
- پایهٔ سریر معانی بر عرش نهادن و گام فکر در عرصهٔ سپهر گشادن در مدح شهسواری که فضای هستی گویی از اقلیم اوست وحشی بافقیدل خورشید لرزد بر سر خاککه بخشد ناگهان دیبای افلاک
